ترش واره
می ماندم و می چشیدم
ترش واره های تو طعم عسل داشت
"تقدیم به وبلاگ ...واره ها"
اصل مطلب در ادامه مطلب

ادامه مطلب
نمی دانی
سر بر دفترم گذاشته ام
نمی دانی لا به لای هر شعر
چند بار سرک کشیده ام از پنجره
نمی دانی
چند شعر نیمه کاره
با باران تمام شده است....
کم کم کلمات دارد دادشان در می آید
پس لابهلای کدام شعر پیدا می شوی؟
کم کم کلمات دارند نم می کشند
پس کی تمام می شود این باران؟
کم کم دارند شانه خالی می کنند کلمات
از اندوه سنگین سرم
پس کی صورت خیسم را می دارم از این دفتر؟
"محمد حسن ابراهیمی"
من....
خاطراتم کجا رفتند ؟اون روزها کجا رفتند؟روزهایی که زود می خندیدم؟زود گریه می کردم؟
من الان کجا هستم؟زمان از من گذشته یا من از زمان گذشتم؟من؟
من.....
زنده برگشتن زکوی یار شرط عشق نیست

خیلی دست
و یک دور دست دیگرم
با هر دو دست
معنای واژه دور دست می شوم.
نزدیکم بیا ای دور دستترین من
عشق و بارون و سلام.

شما کی آدم میشید؟هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!
ادامه مطلب
خنده
ببین
ببین چه می خندد!
دیر زمانیست که نخندیده ام
آخرین خنده ات را به یاد داری؟
در کجای این تکرارها، دیگر دیده نشد؟
بر سر کدام پیچ از سرعت وامانده واماند؟
در مرداب کدام نفرت بی هیچ و تنها، دیگر نبود؟
راستی مگر من
خود من!
آیا دیگر دیده می شوم؟
آیا هنوز وا نمانده ام؟
آیا هنوز هستم؟
مشکل من نخندیدن نیست
ندیدن نیست
نبودن نیست...
مشکل من آدم نبودن من است
که این فاجعه نزدیک است
ببین
ببین تا هنوز "دیدن" یادمان نرفته است.


